فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
219
چهارده رساله ( فارسى )
و از زخم تيغ ايمن باشى كه آن آب اين زره را تنگ كند و چون زره تنگ بود زخم تيغ آسان بود گفتم اى پير اين چشمه زندگانى كجاست گفت در ظلمات اگر آن ميطلبى خضروار پاافزار در پا كن و راه توكّل پيش گير تا بظلمات رسى گفتم راه از كدام جانب است گفت از هر طرف كه روى راه برى گفتم نشان ظلمات چيست گفت سياهى و تو خود در ظلماتى اما تو نميدانى آن كس كه اين راه رود چون خود را در تاريكى بيند بداند كه بيش از آن هم در تاريكى بوده است و هرگز روشنائى به چشم نديذه پس اوّلين قدم راه روان اينست و از اينجا ممكن بود كه ترقّى كند اكنون اگر كسى بدين مقام رسد ازينجا تواند بود كه پيش رود مدعى چشمه زندگانى در تاريكى بسيار سرگردانى بكشد اگر اهل آن چشمه بود بعاقبت بعد از تاريكى قدرى روشنائى بيند پس او را پى بىآن روشنائى بايذ گرفتن كه آن روشنائى نورى است از آسمان بر سر چشمه زندگانى اگر راه برذ و بذان چشمه غسل برآرذ از زخم تيغ بلارك ايمن گشت . به تيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يا بى * كه از شمشير بو يحيى نشان ندهد كس از احيا هر كه بدان چشمه غسل كند هرگز محتلم نشوذ هركه معنى حقيقت يافت بذان چشمه رسيد چون از چشمه بر آمد استعداد يافت چون روغن بلسان كه اگر كف برابر آفتاب بدارى و قطرهاى از آن روغن بر كف چگانى از پشت دست بدر آيد اگر خضر شوى از كوه قاف آسان توانى گذشتن چون با آن دوست عزيز اين ما جرى بگفتم آن دوست گفت تو آن بازى كه در دامى و صيد ميكنى اينك مرا بر فتراك بند كه صيدى بد نيستم من آن بازم كه صيّادان افلاك * همه وقتى به من محتاج باشند